أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
34
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) اى اشعث ، يقين دان كه ابو بكر چنان كه به ديگر مخالفان لشكر فرستاد به ما هم فرستد . اين زياد بن لبيد هم [ كه ] در ميان ماست رها نكند كه كس بر خلاف اسلام دمى زند . اشعث بخنديد و گفت : آخر زياد بر اين قانع نباشد كه ما تعرّض او نكنيم و او در ميان ما به سلامت باشد ؟ زياد هرگز از اين بيش طلب نكند كه با او به جان و مال امان دهيم . [ 86 ] امرؤ القيس گفت : من شرط اندرز و نصيحت با تو به سر بردم . خواهى بپذير خواهى نه . نيكخواهان دهند پند و ليك * نيك بختان بوند پندپذير اين بگفت و برگشت و از اين سخن در گذشت . قبايل كنده و اهالى حضرموت از اين سخنان دو فرقه شدند ؛ جماعتى با نيّت پاك و صاف و اعتقادهاى درست عزايم خود را بر اداى نماز و زكات مصمّم كردند و قومى در سرگشتگى و ضلالت روى نهاده مرتد گشتند . [ 87 ] زياد از اين معنى انديشمند مىبود و به خلاص خرسند . چون روزى چند بر آمد ، مردم را منادى كرد . چون جمع آمدند گفت : اى مسلمانان ، صدقات درهم آريد كه نزديك صدّيق مىفرستم كه لشكر انبوه است و اخراجات بسيار تا خداى عزّ و جلّ شرّ اهل ردّه كفايت گرداند . [ 14 الف ] مردمان اداى صدقات آغاز نهادند . بعضى از جان و دل و قومى به اكراه . زياد اموال به نرمى و تندى مىگرفت تا روزى شترى از آن جوانى را داغ صدقات نهاد و در گلّهء بيت المال حواله كرد . جوان بيامد و بگفت : اين شتر را دوست مىدارم . از اين دست بدار و ديگرى بهتر از اين به عوض اين مىدهم . زياد اين سخن را اجابت نكرد . جوان كه نام او يزيد بن معاوية القرى ( 44 ) [ 88 ] بود نزديك حارث بن سراقه ( 45 ) آمد كه يكى از سادات آن بلاد بود و گفت : حال زياد با من چنين است . طمع دارم كه تو شفاعت اين كار كنى تا آن شتر به من دهد و ديگرى از من ستاند كه من با آن شتر بسى الفتى دارم . حارث نزديك زياد بن لبيد آمد و اين معنى را از او التماس نمود كه : كار اين
--> [ ( 86 ) ] ل . ت . چ : « زياد هرگز . . . دهيم » حذف شده است . [ ( 87 ) ] ل . چ : به ارتداد روى آوردند . [ ( 88 ) ] ل . چ : يزيد بن القرى ، ب : يزيد بن معاويه .